تبليغاتX
نوای عشق

نوای عشق

به نام او که موسيقي کيهاني را عاشقانه مي نوازد

سخت ترين کلام

دوست داشتن يعني
 

 
دوست داشتن يعني
گلي به دستت مي دهم
تا دروازه اي  به گلستاني بگشائي
 

 
آينه هاي موازي
دوست داشتنم را
 وسعت مي دهند
 

 دوست داشتني
چرا نمي شوم
در چشم ماهي ؟
  
 

عقربه که تند تر مي چرخد
دوست داشتنم
گر مي گيرد
 
ازمن مرنج
تلاش کن
دوستت بدارم 
 
  

صداي بارش باران
نمي گذارد بگويم
دوستت دارم
 

از درخت دوست داشتن
اگر مي تواني
 پيچک ترديد را جداکن
 

درخت تنهائيم را
با دوست داشتن
 تزيين کردم
 

همه چيز گران و سخت شده
دوست داشتن فقط
ارزان است و ساده
 
 
تا گل محمدي حسد نورزد
 دوست داشتنت را
 پنهان کردم 
 
 
 
حس دوست داشتن
به قشنگي دوست داشتن نيست
 
 

تا دوستش نداشتم
ندانستم
که دوستش دارم
 

چون دوستت دارم
سخت ترين کلام
« دوستت دارم » گفتن است
 
 

دلت مي خواهد
دوست بداري يا دوستت بدارند
اگر مي خواهي دوست بداري
دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 16:10  توسط نسیم  | 

ميعادگاه عشق



 


در برق آن نگاهت ٬هرشب رهايم اي دوست

شاعر شدم که روزي وصفت نمايم اي دوست

 

چشمان پرفروغت ٬ ميعادگاه عشق است

من آسمان چشمت را مي ستايم اي دوست

 

احساس وشورعشقي بازآي بي تو زردم

عمري به درد دوري من مبتلايم اي دوست 



 درد است زنده بودن وقتي شبي نباشی

گربي توزنده بودم ٬گو بي وفايم اي دوست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 18:44  توسط نسیم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 8:29  توسط نسیم  | 

سرود هستی

ديرگاهي ست
 
صداي تپش قلبت
 
شوق زيستن را
 
 در من
 
 نيفروخته
 
و ترنم صداي مهربانت
 
سرود هستي را
 
با من تكرار نكرده ست.
 
اينك من در انتظارم
 
در انتظار،همسرايي با باد
 
هم نوايي با برگ
 
هم نشيني با سبزه
 
وهمدلي با مهتاب
 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 7:52  توسط نسیم  | 

 

براي ديدن تو
براي ديدن تو نقره ي ماهو چيدم
تا آسمون هفتم به خاطرت دويدم
براي ديدن تو. آسمونو شكافتم
ستاره چشيدم تا طعمشو شناختم
برا ديدين تو خارا رو سجده كردم
به جاي چشم ابرا سوختم و گريه كردم
براي ديدن تو پاييز شدم شكستم
برف زمستون شدم رو بامتون نشستم
براي ديدن تو از درياها گذشتم
دور ضريح عكست شب تا سپيده گشتم
براي ديدن تو شدم مث پنجره
اشاره هات محاله از ياد چشمام بره
براي ديدين تو سوار موجا شدم
چون تو رو داشته باشم هميشه تنها شدم
براي ديدن تو عمري مسافر شدن
به اجترام اسمت رفتم و شاعر شدم
براي ديدن تو خط كشيدم رو تقدير
نگات مث يه صياد منو كشيد به زنجير
براي ديدن تو سنگا رو شيدا كردم
طلسما رو شكستم راها رو پيدا كردم
براي ديدن تو ، تو جنگلا گم شدم
بازيچه ي نگاه ساكت مردم شدم
براي ديدن تو خيلي چيزا شنيدم
خيلي كارا رو كردم اما تو رو نديدم
براي ديدن تو رفتم تو باغ شعرا
سراغ فال حافظ ، دنبال شعر نيما
براي ديدن تو چه دردايي كشيدم
تبم رسيد به خورشيد ،‌ تموم شدم ، بريدم
براي ديدن تو از خواب گل و پروندم
چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم
براي ديدن تو چه قصه ها كه داشتم
سر و رو شونه ي رنج چه روزا كه گذاشتم
براي ديدن تو قامت غصه خم شد
انگار كه قحطي اومد هر چي به جز تو كم شد
براي ديدن تو نياز نبود بگردم
تو هر جا با من بودي پس تو رو پيدا كردم

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 12:22  توسط نسیم  | 

عشق.....

 

 

روزی روزگاری وقتی کلمه عشق زمینی به گوشم میخورد حالم به هم میخورد فکر میکردم عشق یعنی پوچی یعنی غرق شدن در اوهام پوچ و بی مفهوم یعنی خامی و ندانسته در راهی قدم گذاشتن یعنی خود را تسلیم محض امیال شیطانی کردن خلاصه آنقدر با این عشق خاکی مخالف بودم که نمیتوانستم حتی واژه آن را تحمل کنم.

روزها گذشت تا اینکه ...

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد        وان  راز که در دل بنهفتم بدر افتاد   

از راه نظر مرغ دلم  گشت هوا گیر          ای دیده نگه کن که بدام که در افتاد

من هم تسلیم تاراج عشق شدم ...

نخواسته رفتم!؟کسی که هرگز تسلیم هواهای دنیوی نشده بود و به سادگی از همه چیز می گذشت حال چنان گرفتار شده بود که بود و نبود هیچ کس برایش مهم نبود .حتی وصال معشوق هم برایش مفهوم نداشت فقط تنها مفهوم از عاشقی وجود معشوق بود... 

چون دورادور به شمع وجودش گرم می شدم با دست نوشته هایش قلبم آرام میشد و حضورش در شهری که من بودم برایم آرامشی توآم با نشاط بی پایان داشت.

من چنان در دریای مواج عشقی که برایم رقم خورده بود غرق بودم و همانند غواصی که به هر طرف شیرجه میزند و از هر سو به سوی دیگر می رود گویی تمامی بحر در اختیار اوست و او غرق در لذت میباشدبودم و به قول حافظ

چو عاشق می شدم گفتم بردم گوهر مقصود    ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد.

مرغ عشق من خیلی چالاک بود و در عین رندانه دلبری کردن و فروختن حسن...

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد           این همه نقش در آینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود        یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

بله تنها چیزی که در قلب من بود فروغ رخ او بود چنان اسیر شده بودم که موج خونفشانش را همچون گلستانی میدیدم که باد صبا گلهای او را همچون موج به این سو و آن سو میبرد ...

گاهی چنان ادای عاشقای دلسوخته رو در می آورد و گاهی هم ملامت های او بود ...

دل و دینم شد و دلبر به ملامت بر خواست      گفت با منشین کز توسلامت برخواست

از خودم هیچ نداشتم همه وجودم او شده بود و نمیتونستم خودم رو قانع کنم که میشه حرفاشو رد کرد او به افکار من خیلی تسلط پیدا کرده بود طوری که وجودم به وجودش بسته شده بود ...

آری او گشت خدای روی زمین من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 13:27  توسط نسیم  | 

چه قابل داشت

به دست تو دادم دل ديوانه ولي هيچ نميدانستم که تو در دل شکستن عرش اعلا طي نمودي
نازنينم ، دل امانت دار رازم بود . همه هستي و جانم بود ... تو بودي در دلم ، رازم
تمام آنچه شوق بودنم مي داد ، شکستي ,
دل چه قابل داشت پيش حرمت ديدار شيرينت
شکستي جام سرشار از وجودت را ، خودت را
دل چه قابل داشت
با تو ، من ، شورم ، غوغايي پر هياهو تا بداني با تو هر ناممکني را ميتوانم
بسوي بهترين ها رهسپارم ، تو را ميجويم از عمق درونم
تجلي گاه ذاتم گشته بودي ، تو را در جام دل چون گوهري سوزان
مثال شيشه ي عمري که از نا محرمان ناديده مي دارند ، پنهاني
تورا در دل ، هميشه سبز مي ديدم .
ببخشا گر چنين بودم ، چنين هستم
هميشه ديده را ساده به ديدار تو مي دادم
تو را شهزاده ي بي انتها ي آرزوهاي حقير خويش مي ديدم
ببخشا گر چنين بودم
ببخشا گر تمام آرزوهايم ، تمام وسعت دنياي فردايم تو بودي
دل چه قابل داشت پيش ديدگاني کز سرمستي چنين مغرور و بي پروا جهان سينه ام را آتش
ديدارجان بخش تو مي بخشند ،
بشکستي ،
ز من بگذشتي و از آنچه من بودم
ولي هنگام رفتن هم مراقب باش
تا خورده دلهايم تو را زخمي نگيرند
دل چه قابل داشت
کنون من مانده ام با سينه اي بيدل
به دور از هرهياهويي
فرو افتاده در تنهايي بي رنگ و بي رنگي
ميان سايه ي تاريک ما بودن ، شدن ، گشتن
و تصويري پر از ايهام نام و ننگ
بسان ابر پاره
گشته دور از آسمان پر ستاره
مانده در راهي که آغازش پديدار است و
پايان سخت نا پيدا...
من اينجا مانده ام با من
ميان رفتن و رفتن

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:20  توسط نسیم  | 

اگر ديوار نبود

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز، شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود

اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

اگر براستي خواستن توانستن بود
محال نبود، وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند
هميشه ميتوانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت
هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي
و شايد من، کمر شکسته ترين بودم

اگر غرور نبود
چشمهاي مان به جاي لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم

اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،
همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتواي يک سفره
سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد

اگر ساعتها نبودند
آزادتر بوديم،
با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را
در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم

اگر خواب حقيقت داشت
هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوري بودم
هيچ رنجي بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند
و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد
تا ديگري از سر جوانمردي
بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد،
اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگي بي ارزشترين کالا بود
ترس نبود، زيبايي نبود
و خوبي هم، شايد

اگر عشق نبود
به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟
آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود

اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستاني که زخم خورده توست
گيسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم
به يادگار نگه ميداشتي
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي
به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم

اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد
من بيگمان
دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم
و تو نيز
هرگز نديدن من را
آنگاه نميدانم
براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:6  توسط نسیم  | 

پایان جهان

 

 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است

. تقويمش پر شده بود و
تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود

. پريشان شد و آشفته و عصباني

. نزد خدا رفت تا روزهاي
بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد

. آسمان و زمين را به هم ريخت،
خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و
انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كر

د. دلش گرفت
و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت:عزيزم اما يك روز ديگر هم
رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي

. تنها يك روز ديگر باقيست.
بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت:
اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن
را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال
هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:حالا برو
و زندگي كن

. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد.
اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد.
قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي
دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم

آن وقت شروع به دويدن كرد

. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي
را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند
پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد
اما...اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد

. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي
را تماشا كرد

. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد
و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد

. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد
و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت،
كسي كه هزار سال زيسته بود 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:51  توسط نسیم  |